پست آخر این سفرنامه رو چند دقیقه پیش اومدم بذارم ، وقتی تایپش تموم شد در اثر یک ارور بی مزه همش پرید ! اول شروع کردم به تایپ دوباره ، اما یهو یه احساسی اومد سراغم که ... که شاید واقعا خدا هم ترجیح داده که اون قسمت آخر ماجرامون و اون خداحافظی بین خودم و خودش بمونه ... واسه همین تصمیم گرفتم فقط بگم :
والسلام ...
اگه خدا جونم بخواد امشب راهی مدینه ام ...
دلم میخواد دوباره بگم :
الهی !
انت السلام
و منک السلام
و الیک یرجع السلام ...
تا ساعت ۹ موندم تو مسجدالحرام ... تو بغل خدا ...برای آبجی هام طواف کردم و کلی چیزهای خوب از خدا براشون خواستم ... موقع نماز صبح حال خیلی عجیبی بود! صدای اذان ...
بعد از نماز صبح همونجا ۱ ساعت خوابیدم
اینم عکسش : 
دوباره رفتم طواف ... یه کم قرآن خوندم و بعد یه لقمه نون و پنیری که شب از رستوران گرفته بودم رو خوردم ، وسایلم رو دادم دست زهرا و رفتم برای دیدار دوباره ... رفتم که خودم رو سفت بچسبونم تو بغل خدای مهربونم ... هوس حجرالاسود کردم ... تسبیح صورتی عزیزم رو هم برداشتم و بسم الله ...بازهم خداجونم توفیق داد که دست راستش رو ببوسم ... همونطور که داشتم از جمعیت خارج می شدم رسیدم به زیر در خونه ی خدا ... قسمتی ایوان مانند که فقط به آقایون اجازه میدن اونجا رو زیارت کنند، ایستاده بودم و با یه حسرتی نگاه می کردم که یهو یه آقای جوون خارجی که عرب هم نبود برگشت و بهم اشاره کرد که میخوای بیای ؟ منم پریدم !! رفتم چسبیدم به پرده و دست نیازم رو تا درب خونه ش بالا بردم ... هیچ لذتی بالاتر از این نبود ! و هیچ آرامشی عمیق تر ............
خدای مهربونم ! مگه تو صدام نکردی ؟ مگه تو نبودی که خواستی من بیام پیشت ؟ دارم میرما !! نکنه دست هامو پر نکرده باشی ؟ نکنه به اندازه ی کافی نگاهم نکرده باشی ؟
خدای خوبــــــم ؟ دلم برات تنگ میشه ..........
فکر اینکه فردا این موقع دیگه این هوا مال من نیست و معلوم نیست دوباره کی بیام پیشت دیوونه م کرده ...
خدایا ! قول بده زود برم گردونی ! باشه ؟من میخوام دوباره خیلی زود بیام پیشت ...
خدای من ؟ نکنه برگردم و دوباره همه چی ... خدا نکنه ! نکنی هاااا !
خدای دل من ؟ دوست دارم .... خیلـــــــــی ...
کلی دارم پرده ی خونه ت رو ناز میکنم تا تو هم صورت منو نوازش کنی ...
اشک هام رو پاک کنی و بهم قول بدی که زود برم میگردونی ...
خدایا ! چشم هام رو ، لب هام رو ، صورتم رو آروم میذارم رو پارچه ی سیاه ملکوتی خونه ت تا اینقدر عطرش رو بگیرن که دیگه گناه نکنن ... خدایا پدر و مادرم ، مادر جونم و آبجی هام رو دریاب ...
همه ی اونایی که بهم التماس دعا گفتن ...
تو حطیم دو رکعت نماز توبه خوندم و استغفار کردم ... سجده! اونم سجده ای که وقتی سرت رو بلند می کنی درب خونه ش رو می بینی ...
آروم رفتم سمت حجراسماعیل ، زیر ناودون طلا !
اونجا هم کلی خدام رو صدا کردم ... قول دادم و قول داد ...
دو رکعت نماز خوندم و رفتم سمت مستجار ، رکن یمانی ...
السلام علیک یا امیرالمومنین ... یا علی ابن ابیطالب (علیه السلام) ...
چسبیدم به اون قسمت و دیگه همه ی همه ی حاجت هام رو خواستم ! برای همه ...
لحظاتی بود که دیگه تکرار نمی شه ! هیچوقت ...
رفتم سجاده م و تسبیح های سوغاتی رو هم آوردم و تبرک کردم به پرده ی کعبه و بعد برگشتم هتل و الان که ساعت ۱۱:۱۵ ست هم
دارم کم کم حاضر میشم برا نماز ظهر تو مسجدالحرام ...
...
ساعت یه ربع به 5 قرار بود تو لابی باشیم ، به سلامتی آقای حصارکی ما رو چپوندن تو گروه آقای صمیمی و خودشون نیومدن ، اون ها هم باز به سلامتی برنامه ی موزه داشتند! اعصابمون شدیدا ریخت به هم...
تو مسجد حدیبیه که میقات بود و پیامبر هم اونجا محرم شده بودند محرم شدیم و بعد تمام مدت بازدید اون گروه از موزه موندیم تو اتوبوس
و قرآن خوندیم ، بعد هم ساعت 8 رفتیم هتل برای شام ، کلی به آقای حصارکی غر زدیم و ایشون هم هی حلالیت طلبید ازمون ![]()
بلیط برگشت هم مشخص شد که چهارشنبه 8 صبحه و کلی ذوق کردیم!
بعد از شام حدود 1 ساعت استراحت کردیم و بعد رفتیم برای اعمال ... طواف اول رو با یکی از کاروان ها انجام دادم که دعای مجیر می خوندن و واقعا حال محشری داشت ...
بعد از طواف وسایلمون رو دادیم به یکی از بچه ها و با زهرا و فاطمه رفتیم برای سعی ...خیلی شلوغ بود !
جاتون خالی تو سراشیبی مروه خوردم زمین و داغون شدم
تو سعی من و فاطمه هی می رسیدیم به هم و سوژه کرده بودیم ![]()
بعد از سعی هم موقع تقصیر از هم فیلم گرفتیم و کلی خندیدیم !
بعد رفتیم برای طواف نسا ... زهرا هم چند دقیقه بعد اومد ،
من تو راه گفتم هوس خیار کردم و فاطمه یهو گفت هوس هندونه کرده
و من رو داغون کرد !! ![]()
بعد از طواف نسا واقعا جنازه بودیم ! ساعت 3 نصفه شب بود ، همونجا روبروی کعبه دراز کشیدیم منم تنها در باران تو گوشم و ...
اه اه قبل اینکه بخوابیم رسما داشتیم گریه می کردیم از گشنگی و
هی همو محکوم می کردیم که یهو یه خانوم جوونی که جلومون نشسته بود برگشت با یه حالتی که یعنی لطفا دهنتون رو ببندید چندتا شکلات داد بهمون و دوباره برگشت ! ترکیدیم یعنیاااااا ![]()
موقع نماز صبح آبجی کوچیکه زنگید و صدای نماز رو گوش داد ...
بعد نماز دیگه انقدر حالمون بد بود که تکون هم نمی تونستیم بخوریم !
با هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم هتل و صبحانه خوردیم و بیهوش شدیم دیگه ... تا الان که پاشدم و دارم مینویسم ،
واااای ساعت 10:15 شد و من قرآن هام مونده !
فعلا ...
...
ساعت 12 نیمه شب ... طبقه ی دوم ...از لای مشبک های نرده دارم خونه ی خدای مهربونم رو می بینم ...
رسم به نگاهت به چشم سیاهت که عشق و امید آفریده بسی
چه شب تا سحر در جدایی تو دل تپیده بسی
به یادت چه شب ها سرشکم فتاد از دو دیده بسی ...
زیارت عاشورا خوندیم دسته جمعی ... السلام علیک یا اباعبدالله ...
در خلوت آغوش تو چون پیدا نبود راهی ...
وای از آن شب ها آن حکایت ها ...
دلم میخواد خودم رو دو دستی بچسبم تا دیگه گم نشه ...
دیشب که محرم شدیم انگار ارتفاعمون بالاتر رفته بود !!
لااله الاالله یخیی قلبی ذکرالله ...
خدایا ! دلم برای همه ی این لحظه ها ، همه ی نفس هایی که تو این هوا کشیدم تنگ میشه !
خدایا دریاب !
دل بی تاب برا حرمه ...
نمی دونم باید حرف های آخر رو با خدا از کجا شروع کنم ...
وقتی دل آواره می شه قدر سایه ی پرچم عشقتو می دونه ....
دوست دارم برم طواف کنم ، برم دور خدای قشنگم بگردم ...
حال غریبی دارم ! خیلی غریب !
یه ذهن خالی ... یه بغض تو گلو گیر کرده ...
قرآن می خونم ... رسیدم سوره ی حج ...
ساعت 3:40 نصفه شب ...
دارم میرم طواف ...
واقعا هیچی نمی تونم بگم ... جز یه بغض خیلی سنگین و یه عالم احساس های متناقض ..............
خدایا ! مرسی که هنوز یادته یه دختری اینجا ...
التماس دعا شدید ...

قبرستان ابوطالب

منا , چادرهای حجاج

عرفات , جبل الرحمه
۲شنبه 2/2/ 9:40 صبح
روی تخت هتل
داشتم از بوسیدن حجر می گفتم ؛ خلاصه کلی حال کردم و کلی هم به بچه ها فخر فروختم !
آخه مامان تو مسیج هاش گفت این توفیق فقط نصیب بنده های خاص خدا میشه !
منم اینو دست گرفتم و کلی سر اینکه بچه ها باید دیگه به من احترام بذارن خندیدیم !
با فاطمه نشسته بودیم تو صحن که یهو یه عالمه کبوتر اومدن !
کبوترا تو پس زمینه ایی که خونه ی خداست ...
چند تا عکس هم گرفتیم . زهرا تک تنها داشت تو حجر نماز میخوند ! همه رو بیرون کرده بودن
واسه نظافت ولی زهرا با اعتماد به نفس تمام هی پشت هم قامت می بست !
نزدیک بود بیان بزننش عربها !!
وقتی بالاخره اومد بیرون حرکت کردیم سمت هتل ، بچه ها صبحانه اومدن تو اتاق ما ،
زهرا نون و پنیر و مربا میخورد !!
بعد از صبحانه استراحت کردیم تا بعد از نماز ظهر که دوباره رفتیم مسجدالحرام .
رفتیم برای طواف ! من به نیت بابا ! وای اینقدر خلوت بود که نگو ! کلی چسبید !
هم تو طواف بابا و هم تو طواف مامان به مستجار و ملتزم که می رسیدم کلی براشون
دعا می کردم . بعد از طواف رفتیم از باب ملک فهد بیرون که بن داوود و بقیه ی مغازه هاشو ببینیم .
خیلی بیخود بود ، البته ما همشو ندیدیم . آب میوه خوردیم و تصمیم گرفتیم بریم
عزیزیه و سیتی پلازا ! اونجا رو هم کلی گشتیم ولی بازم نتونستم چیزی پیدا کنم ! ![]()
اعصابم داغون شده بود ! کاروان ساعت ۳۰ :۹ طبقه دوم روبروی رکن یمانی قرار داشت برای
مناجات ، اومدیم هتل سریع شام خوردیم و رفتیم اونجا ، معاونمون مناجات حضرت علی
(علیه السلام) رو برامون خوند و کلی چسبید ! انقدر خسته بودیم که برای نماز صبح خواب موندیم !
ساعت 6 باید تو لابی هتل می بودیم برای زیارت دوره ! تو ماشین کلی قرآن خوندیم ،
رفتیم غار حرا ، غار ثور ، قبرستان ابوطالب مزار حضرت خدیجه ؛ که فوق العاده به من حال داد ؛
عرفات ، مشعر ، منا ... تو عرفات قرار بود دستم رو بذارم روی سینه م به آسمون نگاه کنم و
به امام حسین (علیه السلام ) سلام بدم ... خیلی جای خاصی بود ! اگه عمیق می شدی
واقعا بوی امام حسین رو میداد ...
بچه ها از کوه جبل الرحمه بالا رفتن ولی من و مرضیه نشستیم پای کوه ... ببار ای بارون ببار ...
تو مشعر هم یه عده از بچه ها برامون شربت خاک شیر تدارک دیده بودن که دمشون گرم ! ![]()
منا رو هم از توی اتوبوس دیدیم ، وای چادرهای حجاج منظره ش فوق العاده بود !
دم هتل هم بهمون بستنی دادن !
رفتیم که حاضر بشیم برای احرام مجدد ...




پ.1 : این عکس هارو همون شبی که با فاطمه نشستیم طبقه ی دوم روبروی مقام و
خمس عشر و ... خوندیم گرفتم !
یادش به خیر ...
۲۹/۱/ 17:45
بعد از انجام اعمال برگشتیم هتل بچه ها خوابیدند من اما خوابم نمی برد ...
با مامان و بابا حرف زدم ، بابا گفت : حاج خانوم کوچولو شدی !
وقتی گفتم که لحظه ای که خانه ی کعبه رو دیدم براش دعا کردم گفت :
خدا تو رو برای من نگه داره ...
نهار هم یه لوبیا پلوی توپ خوردیم !
بعد هم با رفقا جمع شدیم کلی چای
و کاکائو و آجیل خوردیم و از حس های مشترک و متفاوتمون گفتیم ...
به حافظ تفال زدیم که یه غزل فوق العاده اومد ...
بعد هم رفتیم جلسه ، حاج آفا برامون صحبت کردن و مدیر هم برنامه هارو
اعلام کرد . برای نماز مغرب و عشا با بچه ها رفتیم مسجدالحرام که البته به
نماز مغرب نرسیدیم ، بعد از نماز نشستیم و از فضا لذت بردیم ! برای شام
برگشتیم هتل ماکارونی خوردیم و قرار گذاشتیم ساعت یک ربع به 11 بریم
مسجد که جمیعا خواب موندیم ! منکه واقعا حالم خراب بود !
ساعت 3 و نیم پریدیم و رفتیم ... لحظات فوق العاده ای بود ...
تو صحن جا نبود و بالا نشستیم ، حال من خیلی خیلی بد بود !
در حال موت بودم رسما ! نتونستم برای نماز جماعت صبر کنم و ناچار
فرادی خوندم ! نماز که شروع شد انگار تو آسمون ها بودم !
حس فوق العاده ای بود ! نمازش بی نهایت معرکه بود ...
آیه هایی که خونده شد ... موقع نماز زنگیدم یکی از دوستانم صدای
قرائت نماز رو بشنوه ! به آسمون نگاه می کردم ، به آسمون بالای کعبه
که فقط یه ستاره داشت ... قراره ماه رو که می بینم یاد خواهرم بیفتم !
لحظات طلوع دعای عهد رو خوندم که خیلی چسبید ! بعد هم برگشتیم و
خوابیدیم تا ظهر ،بعد از نهار رفقا اومدن تو اتاق ما دور هم جمع شدیم !
براشون هات چاکلت ردیف کردم با کاکائو ! تنها چیزایی که منو اونجا زنده
نگه میداشت ! در مورد همه چیز حرف زدیم ! و اینکه اینجا جاشه که همه
چیزمون رو بریزیم بیرون و بررسی کنیم ... امشب دعای کمیل داریم ،
برای نماز مغرب میریم مسجد و بعد برمیگردیم برای دعای کمیل و بعد تا
صبح انشاءالله میریم پیش خدا ! تنها در باران ...
1/2/ 21:40
20 دقیقه دیگه میریم برای عمره ی مجدد ان شاءالله ...
5شنبه وسط دعای کمیل انقدر حالم بد شد که رفتم دکتر بعثه ،
رفتم زیر سرم تا ساعت 12 ، بچه ها کلی نگران شده بودن و فکر کرده بودن
یا گم شدم یا دزدیده ! وقتی رسیدم تو اتاق داشتن شماره ی اتاق مدیر رو
میگرفتن که خبر بدن من گم شدم !!![]()
نصفه شب ساعت 3 و نیم رفتیم مسجدالحرام ! نشستیم روبروی کعبه ...
نماز صبح رو که خوندیم بچه ها رفتن سر قرار کاروان ، ساعت 5 و نیم
رویروی رکن یمانی قرار داشتن برای معرفی قسمت های مختلف مسجد
ولی من نرفتم ! دعای عهد گوش دادم و یه کم نواهای مربوط به
امام زمان و بعد هم برگشتم هتل خوابیدم تا ساعت 1 ظهر !
بعد از نهار با بچه ها قرار گذاشتیم از شب بریم مسجد تا صبح ،
برای همین چون حالم بد بود نماز مغرب موندم هتل که خیلی بهم
فشار نیاد ، کلی ظهر گریه کرده بودم که چرا من باید اینجا اینطوری مریض
بشم ! زیارت آل یاسین و دعای سمات رو روی تختم رو به قبله خوندم ...
ساعت 8 شب بود که بردنمون برای خرید، رامز و الدولی و باوارث !
که ما طبق معمول جیم شدیم و رفتیم سیتی پلازا یه کم خرید کردیم ،
بعد هم برگشتیم هتل نصفه شبی صبحانه خوردیم و ساعت حدودا 2 بودکه
حرکت کردیم سمت مسجدالحرام ! من و فاطمه طبقه ی دوم روبروی مقام
نشستیم و بچه ها روبروی رکن یمانی ... مناجات خمس عشر سید مهدی
رو خوندیم و بعدش هم نمازشب و مناجات و صفا ...
بعد از نماز صبح بچه ها برگشتن هتل ، من و زهرا و فاطمه موندیم برای
طواف ... دعای عهد خوندیم و بعد رفتیم دور خانه ی خدا ... من برای مامان
طواف کردم و فاطمه هم برای امام رضا (ع)...
تو حجر اسماعیل دو تا نماز تونستم بخونم و بعد رفتم چسبیدم به خانه ی
کعبه ...
همینطور که داشتم دور میزدم نگاهم به حجرالاسود افتاد ! ته دلم یهویی
خواست و زدم به جمعیت ! رفتم و تونستم سرم رو کامل بکنم توی حجر ...
صورتم رو بچسبونم و یه عالمه بوسه بزنم ... دست راست خدا رو ...
(ساعت 5 دقیقه به 10 ! میرم برای عمره ی مجدد ! به نیابت از امام حسن
عسگری (ع)و شهدایی که حج به جا نیاوردن ... )
برمی گردم !!
پ.۱ : بابت این همه تاخیر معذرت میخوام !! یه وقتایی سکوت ...
ضمن اینکه سرم خیلی خیلی شلوغ بود ...
پ.۲ : برکت این روزها برایتان سرشار ... خیلی محتاج دعا هستم ...

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...
نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...
نوشت نام تورا ،نام آشنايي كه ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد
پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت
چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست
خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا
گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا
كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند
كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد
در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است
به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي
چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
به نان خشك علي ساختي، به نان علي
از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-
به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده
به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم
فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست
(كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست)
سید حمیدرضا برقعی


